![]() |
![]() |
|
| نشریه دانشجویی مروارید جنوب |
|
چو بيد برسر ايمان خويش مي لرزم
كه دل به دست كمان ابرويست كافركيش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 11:0 توسط مهدی حاتمی |
|
|
مادر ای همصدای زندگی
با نهایت تاسف ۲۰اسفند باخبر شدم که مادر بهترین دوستم بر اثر بیماری جان را به جان آفرین تسلیم گفت. برا همدردی با دوستم شعری ب عنوان مادر تقدیمتان میکنم: حس مادر قد دنیاست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 14:28 توسط مهدی حاتمی |
|
|
سلام
داشتم با خود تفکر میکردم اگر بخواهم تمام لحظه های خود را با دوستان سپری کنم امکانش هست؟تا چه اندازه امکان دارد بتوانم از درخت پربار رفاقت میوه های عشق و صفا گلچین کنم.آیا این اروزی من دست یافتنی میباشد؟ایا شرایط طوفان حوادث خود را یر درخت اروزی من می غلتاند و جوانه های دوستی مرا با خود پرپر میکند؟ایا واژه تسلیم شدن در وجود من معنا پیدا میکند؟آیا روزگاری میرسید که من گردوغباری باشم که جهت طوفان هرطور که خواست گلاویزم کند؟بله:اروزهای ما همه در شرایطی رقم میخورد که نیاز به انها احساس میشود ولی غافل از اینکه حرف اصلی در رسیدن به اروزها شرایطی میباشد که من و تو نقشی کوچک در آن به عنوان یک بازیگر ایفا میکنیم. اما چرا تاخیر؟فکر کنم همه ما با با تاخیر انس گرفته ایم ولی خود از آن غافلیم این را با نگاهی به اروزهای دست یافتنی خود به وضوح قابل درک کردن میباشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اسفند 1388ساعت 10:16 توسط مهدی حاتمی |
|
|
قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟
از كجا، وز كه خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، اما گرد بام و در من بیثمر میگردی. انتظار خبری نيست مرا نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس، برو آنجا كه ترا منتظرند. قاصدك! در دل من همه كورند و كرند. دست بردار ازين در وطن خويش غريب. قاصد تجربههای همه تلخ، با دلام میگويد كه دروغی تو، دروغ، كه فريبی تو، فريب. قاصدك! هان، ولی … آخر … ای وای! راستی آيا رفتی با باد؟ با توام، آی! كجا رفتی؟ آی …! راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟ مانده خاكستر گرمی، جايی؟ در اجاقی – طمع شعله نمیبندم – خردك شرری هست هنوز؟ قاصدك! ابرهای همه عالم شب و روز در دل ام می گریند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 23:5 توسط مهدی حاتمی |
|
|
گل پونه های وحشی دشت امیدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:33 توسط مهدی حاتمی |
|
|
باد خزان
باد خزان وزان شد چهره گل خزان شد طلایه لشکر خزان از دو طرف عیان شد چو ابر بهمن زچشم من چشمه خون روان شد ناله بس مرغ سحر در غم آشیان زد آشیان سوخته بین مشعله در جهان زد عزیز من مشعله در جهان زد خدا خدا ز دست استاد که بسته رخ شاهد مه لقا را فغان و فریاد زجور گردون که داده فتوای فنای ما را کشور خراب فغان و زاری پیچه و نقاب سیاه و تاری وچه کنم از غم بی قراری تا به کی کشیم ذلت و بیماری بیا مه من رویم از ورطه جان سپاری |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 16:57 توسط مهدی حاتمی |
|
|
مرغ سحر
مرغ سحر ناله سحر کن داغ مرا تازه تر کن زآه شرر بار این قفس را بر شکن و زیرو زبر کن بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ نغمه آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن ظلم ظالم جور صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سر کن نوبهار است گل به بار است ابر چشمم ژاله بار است این قفس چون دلم تنگ و تار است شعله فکن در قفس ای اه آتشین دست طبیعت گل عمر مرا مچین جانب عاشق نگه ای تازه گل ازین بیشتر کن مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر مختصر کن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:30 توسط مهدی حاتمی |
|
تفنگت را زمین بگذارکه من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار تفنگ دست تو یعنی زبان اتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو تو ای با دوستی دشمن زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی ست زبان قهر چنگیزی ست بیا ، بنشین ، بگو ، بشنو ، سخن ، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید برادر گرکه می خوانی مرا ، بنشین برادروار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید تو از آیین انسانی چه می دانی؟ اگر جان را خدا داده ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را به خاک و خون بغلتانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست ولی حق را – برادر جان – به زور این زبان نافهم آتشبار نباید جست اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار تفنگت را زمین بگذار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:51 توسط مهدی حاتمی |
|
|
کدام غبار با جوانه ها نوید زندگی است زندگی.شکفتن جوانه هاست هربهار از نثار ابرهای مهربان ساقه ها پراز جوانه میشود هرجوانه شکوفه میکند شاخه چلچراغ میشود هر درخت پر شکوفه باغ.... کودکی که تازه دیده باز میکند یک جوانه است. گونه های خوشتر از شکوفه اش چلچراغ تابناک خانه است خنده اش بهار پر ترانه است چون میان گاهواره ناز میکند ای نسیم رهگذر بما بگو این جوانه های باغ زندگی این شکوفه های عشق از سموم وحشی کدام شوره زار رفته رفته خار میشوند؟ این کبوتران برج دوستی از غبار جادوی کدام کهکشان گرگها هار میشوند؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:57 توسط مهدی حاتمی |
|
|
چقدر ساده لحظه های عمر ما در حسرت روزهای گذشته شده میگذرد و به این نمی اندیشم که چند لحظه بعد افسوس همین لحظه ها را می خوریم و چه راحت از استاد بزرگ یعنی همان تجربه میگذریم بیا لحظه ها را به نحوی بگذرانیم که برا همیشه از کلمه حسرت فاکتور بگیریم و از همه شما خواهشمندم که بیاید باهم لحظه های بسازیم که برا همیشم شادیها به ما حسودی کنند و از ما درس بگیرن درس باهم بودن پس با هم عهد بستیم که از لحظه ها زندگی بسازیم با تاروپود شاد بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:46 توسط مهدی حاتمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1390 فروردین 1390 اسفند 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
| پیوندها |
|
jonub دنیای زیبا عشق shogh میوه ممنوع فریبا ایکاریوس مشاور زیبایی پرستوی مهاجر دنیایی من ساحل ورزش یدالله ورزش2 |
|
RSS
|